Meysam Sarabadani

Blog|About|Newsletter|Contact

•4 min read•
LeadershipCulture

سه کلمه‌ای که روزی هزار بار تکرار می‌کنم: بهای ایستادن پای واقعیت

با تمام لیدها و مدیرانی که در این سال‌ها کار کرده‌ام، سه مفهوم وجود دارد که شاید روزی هزار بار از زبان من می‌شنوند: **شفافیت رادیکال (Radical Transparency)**، *...

خلاصه ۳۰ ثانیه‌ای (نکات کلیدی مقاله)
💡۱. شفافیت رادیکال (Radical Transparency): کشتن تعارف...

در سازمان‌های زیادی دیده‌ام که چطور احترام را با «تعارف دیپلماتیک» و مهربانی را با «پنهان‌کاری مشکلات» اشتباه می‌گیرند. ماه‌ها پشت درهای بسته با لبخند جلسه م...

🧭۲. تفکر استراتژیک (Strategic Thinking): هنر تقویم‌ها...

خیلی از لیدها «استراتژی» را با نوشتن لیست‌های بلندبالا از کارهای روزمره یا انباشت فیچرهای بی‌پایان اشتباه می‌گیرند. بارها از من شنیده‌اید: اگر تمام روز درگیر...

🎯۳. اصل Extreme Ownership: زایش از دل Extreme Delegation

مخرب‌ترین رفتاری که یک لید می‌تواند داشته باشد، انگشت اتهام گرفتن به سمت بیرون است: «مارکتینگ زود کمپین رفت»، «زیرساخت داون شد»، «بیزینس نیازمندی را عوض کرد»...

با تمام لیدها و مدیرانی که در این سال‌ها کار کرده‌ام، سه مفهوم وجود دارد که شاید روزی هزار بار از زبان من می‌شنوند: شفافیت رادیکال (Radical Transparency)، تفکر استراتژیک (Strategic Thinking)، و Extreme Ownership.

شاید خودم این سه اصل را در ساده‌ترین و آرام‌ترین مسیر ممکن به دست نیاورده باشم؛ بهای هر کدام از این‌ها برای من سال‌ها آزمون‌وخطا، سوختن زیر بار تصمیمات اشتباه، فرسایش در بازی‌های سازمانی و ایستادن در میان آتش پروژه‌های شکست‌خورده بوده است. ای کاش بیست سال پیش کسی پیدا می‌شد که این‌ها را با زبانی ساده، بی‌رحمانه و پوست‌کنده به من یاد می‌داد تا مسیر کم‌هزینه‌تری را طی می‌کردم.

ارزش این سه اصل به قدری برایم قطعی و حیاتی است که حتی اگر گاهی لحن صریح یا تکرار مداوم آن‌ها حال اعضای تیم را در لحظه بد کند، باز هم از تکرارشان دست نمی‌کشم؛ چون می‌دانم در نهایت، وقتی خاکستر بحران‌ها فرو می‌نشیند، همه به یک نقطه می‌رسند: «ارزشش را داشت.»

من یا به چیزی به‌شدت معتقدم، یا مطلقاً اعتقادی به آن ندارم. خاکستری‌های مصلحت‌اندیشانه در مدل ذهنی من جایی ندارند. این شاید از نگاه برخی یک ویژگی بد باشد و از نگاه برخی دیگر خوب؛ من هیچ دفاعی در برابر این قضاوت‌ها ندارم. حرفم را صریح، ساده و سرراست روی میز می‌گذارم و عبور می‌کنم. نه ادعای معصومیت دارم، نه اهل جنگ‌های فرسایشی شخصی با کسی هستم، و نه انرژی‌ام را صرف بازی‌های سیاسی دپارتمان‌ها می‌کنم. اما اگر قرار است سیستمی ساخته شود، باید روی این سه ستون استوار باشد:


۱. شفافیت رادیکال (Radical Transparency): کشتن تعارفات سمی

در سازمان‌های زیادی دیده‌ام که چطور احترام را با «تعارف دیپلماتیک» و مهربانی را با «پنهان‌کاری مشکلات» اشتباه می‌گیرند. ماه‌ها پشت درهای بسته با لبخند جلسه می‌گذارند، در حالی که همه می‌دانند معماری سیستم در حال فروپاشی است یا ددلاین‌ها فقط یک شوخی غیرواقعی‌اند.

شفافیت رادیکال یعنی آن‌قدر برای شعور و وقت همکارانت ارزش قائل باشی که حقیقت را بدون لفافه، بدون نیش‌وکنایه، اما کاملاً بی‌پرده مطرح کنی. گفتن این که «این خروجی استاندارد نیست» یا «این طراحی پاسخگوی اسکیل ما نخواهد بود»، حمله به شخصیت افراد نیست؛ نجات سیستم و نجات خود آن آدم‌ها از یک شکست حتمی در پروداکشن است. تعارف، انرژی سازمان را می‌بلعد؛ شفافیت رادیکال فضا را سبک و زلال می‌کند.


۲. تفکر استراتژیک (Strategic Thinking): هنر تقویم‌های خلوت و فاصله‌گرفتن از آتش‌نشانی

خیلی از لیدها «استراتژی» را با نوشتن لیست‌های بلندبالا از کارهای روزمره یا انباشت فیچرهای بی‌پایان اشتباه می‌گیرند. بارها از من شنیده‌اید: اگر تمام روز درگیر کارهای اجرایی و عملیاتی (Operational) هستید، شما عملاً لید نمی‌کنید؛ فقط آتش‌نشان شده‌اید و دارید مدام آتش خاموش می‌کنید.

عیار واقعی یک لید در شلوغی تقویمش نیست، بلکه دقیقاً در خلوتی تقویم اوست؛ جایی که این شجاعت و نظم را دارد که یک بلاک چند ساعته از روز را کاملاً خالی نگه دارد تا بدون مزاحمت، عمیقاً فکر کند و سیستم را از بالا ببیند:

  • دقیقاً چه مسئله‌ای از کاربر را داریم حل می‌کنیم؟
  • این فیچری که امروز تیم مهندسی را دو هفته پای آن سوزانده‌ایم، چه اثری روی اهداف کلان بیزینس دارد؟
  • استراتژی بیشتر از آنکه هنر «بله» گفتن به ایده‌های نوآورانه باشد، هنر کشتن ایده‌های قشنگ اما بی‌اثر است تا تمرکز سازمان روی هدف اصلی حفظ شود. اگر ندانید چرا کدی نوشته می‌شود، سریع نوشتن آن هنر نیست.

۳. اصل Extreme Ownership: زایش از دل Extreme Delegation

مخرب‌ترین رفتاری که یک لید می‌تواند داشته باشد، انگشت اتهام گرفتن به سمت بیرون است: «مارکتینگ زود کمپین رفت»، «زیرساخت داون شد»، «بیزینس نیازمندی را عوض کرد». در دنیای واقعی مهندسی و مدیریت، هیچ بهانه‌ای خریدار ندارد.

اما نکتهٔ کلیدی اینجاست: مفهوم Extreme Ownership از Extreme Delegation آغاز می‌شود. جایی که تو به‌عنوان یک لید، آن‌قدر به تیمت اعتماد می‌کنی که یک مأموریت را تا آخرین قطره به آن‌ها واگذار می‌کنی و فضا می‌دهی تا خودشان به مالکان مطلق (Extreme Owners) آن تصمیم و خروجی تبدیل شوند. با این وجود، اگر در نهایت شکستی رخ دهد، مسئولیت نهایی در برابر کل سازمان همچنان تمام‌قد با توست. وقتی این اعتماد و احساس مالکیت در تک‌تک اعضا نهادینه شود، فرهنگ سرزنش جای خود را به فرهنگ حل مسئله و ساختن می‌دهد.


این سه اصل قواعد راحتی برای زیستن در یک سازمان نیستند؛ فشار می‌آورند، اصطکاک‌های مقطعی درست می‌کنند و خواب راحت را از تعارف‌کنندگان می‌گیرند. اما در نهایت، تفاوتی آشکار میان یک سازمان سردرگم و پرهیاهو با یک تیم منظم، قابل اتکا و برنده‌ساز خلق می‌کنند.

Share: