Meysam Sarabadani

Blog|About|Newsletter|Contact

•9 min read•
Culture

یورگن کلوپ، خوزه مورینیو، و تلخی یک شکست در مقیاس بالا

دیشب با تب و لرز روی صندلی‌های Allianz Arena نشسته بودم. سه روز بود مریضی از پا انداختم بود، اما بلیت داشتم و مربیگری یورگن کلوپ روی نیمکت آلمان چیزی نبود که بش...

خلاصه ۳۰ ثانیه‌ای (نکات کلیدی مقاله)
💡آیا من کلوپ بودم یا مورینیو؟

نشسته بودم به بازی آلمان نگاه می‌‌کردم و این سوال لعنتی توی سرم می‌چرخید: من وقتی وارد این سازمان شدم، فکر می‌کردم یورگن کلوپ هستم یا خوزه مورینیو؟

🧭روی کاغذ چه بردیم؟ (پیروزی‌هایی فراتر از یک تغییر صوری)

اگر قرار بود یک ناظر بیرونی یا یک مشاور گزارش‌ساز بنشیند و خروجی این دوازده ماه را حساب‌کتاب کند، احتمالاً با افتخار این دستاوردها را یک «تحول ساختاری بی‌نقص...

🎯ریشه‌های این باخت: چرا نتوانستم؟

شکست من فنی نبود؛ استراتژیک و انسانی بود. چند جا بدجوری باختم:

دیشب با تب و لرز روی صندلی‌های Allianz Arena نشسته بودم. سه روز بود مریضی از پا انداختم بود، اما بلیت داشتم و مربیگری یورگن کلوپ روی نیمکت آلمان چیزی نبود که بشود از دستش داد. من از تیم ملی آلمان همیشه بدم می‌آمد. از ساختار ماشینی، سرد و بی‌روحش. ولی وقتی کلوپ آنجا ایستاده، قضیه فرق می‌کند. من تیم‌ها را نه با رنگ پیراهن‌شان، که با فلسفه مربی‌هایشان عوض می‌کنم. عاشق پپ گواردیولا هستم حتی اگر از سیتی و پشت‌پرده پول‌هایش حالم به هم بخورد. از فرگوسن بدم می‌‌آید اما کلاهم را برای کارش برمی‌دارم. از عهد پیپو اینزاگی می‌آیم؛ جایی که تعصب و جاگیری و خاک‌بازی توی زمین به تکنیک‌های فانتزی و مارکتینگ می‌چربید. و در نهایت، هنوز هم بزرگ‌ترین شکست عشقی ورزشی‌ام لحظه‌ای است که زیدان با سر کوبید توی سینه ماتراتزی و ۲۰۰۶ را از دست داد.

امروز صبح داشتم با مهدی چت می‌کردم. مهدی از آن آدم‌های نایاب است؛ خوش‌فکر، بدون ماسک، و کسی که هنوز می‌شود با او دیالوگ واقعی داشت، نه از این تعارف‌های خسته‌کننده لینکدینی. مهدی گفت خسته بوده، در آستانه Burnout کامل زده به جاده و رفته مرخصی.

وقتی این را خواندم، یک لحظه دستم روی کیبورد خشک شد. یک سال پیش که پایم به این سازمان باز شد، یکی از بزرگ‌ترین انگیزه‌های درونی‌ام این بود که محیطی بسازم که آدم‌های بااستعداد و دلسوزش نسوزند. که مهدی‌ها و بچه‌های Tech و Product زیر آوار تصمیم‌های غلط و بی‌نظمی ساختاری خفه نشوند. به مهدی نوشتم: > «من اومده بودم کمک کنم آدما Burn out نشن... فعلاً Fail شدم. اگه کسی ازم بپرسه از این پروژه راضی هستی یا نه، با نهایت صراحت می‌ذارمش اول لیست شکست‌هام.»

زندگی در جریانه، دنیا به آخر نرسیده، ولی باید پای این گزاره بایستم: من در این پروژه شکست خوردم.


آیا من کلوپ بودم یا مورینیو؟

نشسته بودم به بازی آلمان نگاه می‌‌کردم و این سوال لعنتی توی سرم می‌چرخید: من وقتی وارد این سازمان شدم، فکر می‌کردم یورگن کلوپ هستم یا خوزه مورینیو؟

کلوپ وقتی به دورتموند و لیورپول رفت، با خودش «Gegenpressing» و Heavy Metal Football آورد. او فقط تاکتیک عوض نکرد؛ باور یک قبیله را عوض کرد. او کاری کرد که بازیکنان معمولی با عشق بدوند و حس کنند دارند دنیا را فتح می‌کنند. کلوپ اهل فرهنگ است، اهل حل شدن در روح یک باشگاه.

از آن طرف، مورینیو یک پراگماتیست خشن و بی‌رحم است. برایش مهم نیست هوادار چه فکری می‌کند؛ اتوبوس را پارک می‌کند، دشمن فرضی می‌سازد، با مدیریت شاخ‌به‌شاخ می‌شود، اصطکاک می‌‌سازد، جامش را می‌گیرد و در نهایت بعد از سه سال زمینِ سوخته تحویل می‌دهد و می‌‌رود.

من با خیال یورگن کلوپ وارد شدم. فکر می‌کردم با تزریق نگاه مدرن، چالش کشیدن طرز فکر مدیرعامل، باز کردن گره‌های کور ساختاری، و آوردن استاندارد شرکت‌های تراز اول دنیا، می‌توانم «فرهنگ بازی» را عوض کنم. می‌خواستم طرز فکر آدم‌ها را تکان بدهم. اما در عمل، وقتی دیدم زمین مسابقه پر از مقاومت ناخودآگاه، تعارف‌های شرکتی، و جلسات بی‌سرانجام شبانه است، کم‌کم تبدیل به یک مورینیوی خسته شدم: کسی که عصبانی می‌شد، اصطکاک درست می‌کرد، بیانیه‌های تند می‌‌داد، و در نهایت حس می‌کرد حرفش توی گوش سنگین سازمان خریدار ندارد.

من نخواستم مورینیو باشم که برای بردهای کوتاه‌مدت و شوهای مدیریتی، پشت سرش زمین سوخته تحویل بدهد؛ و نمی‌شد کلوپ هم ماند وقتی ابزار پرس سنگین و تمایل به دگرگونی ریشه‌ای در تمام زمین فراهم نبود. وسط این دویدن‌ها فهمیدم اگر قرار باشد تغییر فقط به وصله‌‌پینه‌های سطحی ختم شود، بازی کردن در این زمین دیگر استاندارد من نیست.


روی کاغذ چه بردیم؟ (پیروزی‌هایی فراتر از یک تغییر صوری)

اگر قرار بود یک ناظر بیرونی یا یک مشاور گزارش‌ساز بنشیند و خروجی این دوازده ماه را حساب‌کتاب کند، احتمالاً با افتخار این دستاوردها را یک «تحول ساختاری بی‌نقص» نام‌گذاری می‌کرد؛ چون کارهایی که روی زمین انجام شد، واقعاً تکان‌دهنده و سنگین بود:

  1. تاثیر مستقیم بر ذهن و لنز مدیرعامل (The Executive Shift): شاید مدیرعامل در ظاهر یا در برخوردهای روزمره به زبان نیاورد یا گاردش را حفظ کند، اما لنز نگاهش به سازمان و مدیریت تغییر کرده است. بذر شک به ساختارهای قدیمی و ناکارآمد کاشته شد. او حالا در خلوت تصمیم‌گیری‌هایش متوجه اصطکاک‌های فرسایشی سیستم هست و می‌داند چارچوب درست چطور باید کار کند. تغییر ذهنیت نفر اول یک سازمان همیشه دیر نشان داده می‌شود، اما این اثرگذاری مستقیم اتفاق افتاد و ردپایش پاک‌شدنی نیست.
  1. پل زدن میان دو دنیای موازی (نزدیک شدن Tech به Business): پیش از این، لایه فنی و لایه‌های تجاری در دو جهان کاملاً بیگانه زندگی می‌کردند؛ زبان هم را نمی‌فهمیدند و پروداکت عملاً مثل یک مترجم خسته میان این دو واسطه‌گری می‌کرد. ما این فاصله عمیق را شکستیم. مهندسان و لیدهای فنی از انزوای صرفاً کد نوشتن بیرون آمدند، فهمیدند هر خط کدی که می‌نویسند چه اثری روی تراز مالی و تجربه مشتری دارد، و تیم‌های تجاری یاد گرفتند که بدهی فنی و پایداری سیستم یک شوخی لوکس نیست. این نزدیک شدن، بی‌اعتمادی تاریخی بین بیزینس و تک را تبدیل به یک شراکت واقعی کرد؛ تا جایی که لیدهای فنی حالا با عینک ارزش تجاری، اولویت‌ها را به چالش می‌کشند.
  1. نجات و احیای مهره‌های کلیدی (Retention & Leadership Turnaround): سازمان در آستانه از دست دادن باارزش‌ترین سرمایه‌اش یعنی مغزهای متفکرش بود. مدیران و لیدهای فنی و پروداکتی که ماه‌ها زیر بار سردرگمی، بی‌هویتی نقشی، و فشار تصمیم‌های ناگهانی به مرز فرار و استعفای قطعی رسیده بودند، تک‌به‌تک زیر چتر کوچینگ فشرده رفتند. نجات دادن این آدم‌ها فقط حفظ نیرو نبود؛ بازگرداندن اعتمادبه‌نفس به ستون‌فقرات سازمان بود تا دوباره احساس مالکیت کنند و لیدر بمانند.
  1. استقلال، غرور و رهایی دوباره مهندسی: تیم فنی سال‌ها زیر چرخ‌دنده‌های روزمرگی پروداکت شبیه یک «کارخانه فیچرسازی بی‌اراده» شده بود. ما با تفکیک ساختاری مهندسی از زیر سلطه تصمیم‌های یک‌طرفه، هویت و پرستیژ را به تک برگرداندیم. مهندسی فهمید که می‌تواند صاحب استانداردهای خودش باشد، برای کیفیت بجنگد، و به‌جای پذیرش منفعلانه تسک‌ها، در جایگاه شریک استراتژیک بنشیند.
  1. دفن بوروکراسی پوشالی و ساخت Podهای جنگنده: آن دکان‌های Agile، جلسات بی‌پایان اسکرام، پوینت دادن‌های نمایشی، و کپی کاریکاتوری از «مدل اسپاتیفای» که فقط توهم پیشرفت ایجاد می‌کردند را شستیم و ریختیم دور. به‌جای آن ساختار فسیل‌شده، Execution Podهای چابک و واقعی کاشتیم؛ تیم‌های کوچک، متمرکز، خودمختار و با مرزهای شفاف که دلیوری مداوم و داکیومنتیشن ناهمگام (Async) را فهمیدند و وابستگی‌شان به ساعت‌ها جلسه بی‌حاصل قطع شد.
  1. پاک‌سازی اتمسفر و زنده کردن روان سازمان: شاید سخت‌ترین و در عین حال شجاعانه‌ترین کار، ایستادن جلوی مسمومیت فرهنگی بود. آدم‌هایی که کارشان غر زدن مداوم، پخش بی‌انگیزگی و نابود کردن روحیه جمعی بود را با قاطعیت از سیستم جدا کردیم. نتیجه؟ سطح امنیت روانی به شکل چشم‌‌گیری بالا رفت؛ فضایی که تا دیروز پر از پچ‌پچ و بی‌اعتمادی بود، تبدیل به زمینی شد که بچه‌های دلسوز توانستند بدون ترس نفس بکشند و برای کارشان بجنگند.
  1. تغییر زبان گفت‌وگوی سازمان با ریل‌گذاری OKR: تغییر پارادایم از «تسک محوری» به «نتیجه محوری»، سخت‌ترین جراحی مغز یک سازمان است. ما با تمام دست‌اندازها، مقاومت‌ها و اصطکاک‌ها، چرخ‌دنده‌های تفکر OKR را به حرکت درآوردیم. مدیران برای اولین بار یاد گرفتند که موفقیت یعنی رسیدن به اهداف استراتژیک و خروجی ملموس، نه فقط شلوغ نگه‌داشتن بورد جیرا.

روی کاغذ، این‌ها فقط پیروزی‌های معمولی نیستند؛ این‌ها یعنی زیرورو کردن شالوده یک سازمان در حال انفجار. اما پس چرا با همه این جابه‌جایی‌های سنگین، طعم گس شکست هنوز از بین نرفته است؟


ریشه‌های این باخت: چرا نتوانستم؟

شکست من فنی نبود؛ استراتژیک و انسانی بود. چند جا بدجوری باختم:

۱. افتادن در تله روزمرگی (The Insider Trap)

بزرگ‌ترین خطای من این بود که یادم رفت یک مشاور باید بیرون گود بایستد. وظیفه من تکان دادن سیستم بود، نه غرق شدن در آن. افتادم وسط ساعت‌ها چت‌های خرد، پیگیری‌های اجرایی و جلسات بی‌سرانجام. وقتی زیادی وارد لایه‌های عملیاتی روزمره شوی، خاصیتت از بین می‌رود. من به‌جای اینکه آن صدای مستقل، بیدارکننده و بی‌تعارف بیرون باشم، بیش از حد درگیر حل‌وفصل اصطکاک‌های داخلی شدم و تیغ نقد استراتژیکم کند شد.

۲. جلسات شبانه و افت کیفیت تصمیم‌ها

تصمیم‌گیری استراتژیک ساعت ۱۱ شب با مغزی که از کارهای روز پر شده، هیچ‌وقت جواب درستی نمی‌دهد. تماس‌هایی که هی قطع و وصل می‌شوند، چت‌های نصفه‌نیمه، و تلاش هم‌زمان برای اینکه پدر باشی، لید پروژه‌های فنی سنگین در بالاترین سطح تک دنیا باشی، و هم‌زمان بخواهی ساختار یک سازمان دیگر را هم جابه‌جا کنی. این خستگی مداوم، کیفیت کار را کم‌رمق کرد.

۳. بدهی‌های انباشته پشت صحنه (The Backstage Debt)

ما بیرون ویترین را قشنگ کردیم، آمار تراکنش‌ها را بالا بردیم و برای گرفتن سهم بازار دست زدیم. اما درون سازمان چه خبر بود؟ تیم‌های Operations و Support زیر بار Manual work، فایل‌های اکسل و سیستم‌های کهنه داشتند له می‌شدند. مشتری بیرون را راضی نگه داشتیم به قیمتِ فرسودن نیروهای داخلی. نتوانستم مدیریت را متوجه کنم که رشد بدون Internal Tooling و Automation، یک بمب ساعتی است که در نهایت سیستم را از پا درمی‌آورد.

۴. رقابت داخلی به‌جای جنگ در بازار

مارکتینگ سهم خودش را می‌خواست، تیم تجاری دنبال اهداف خودش بود، Operations هم همین‌طور. به‌جای اینکه تمام تمرکز روی شکست دادن رقبا در بازار باشد، انرژی‌ها صرف خط‌کشی و مقصر جلوه دادن تیم‌های Tech و Product شد. نتوانستم آن اتحاد تیمی را بسازم.


زندگی در جریان است

رونالدینیو برای من همیشه بااستعدادترین بازیکن تاریخ بود؛ حتی نابغه‌تر از مسی. اما مارکتینگ نداشت، انضباط فرگوسنی نداشت، شب‌ها توی بارسلونا ساز خودش را می‌زد و در نهایت دوره‌اش خیلی زودتر از چیزی که باید تمام شد. مهدی درست می‌گفت: فوتبال به نیت‌های قشنگ جام نمی‌دهد؛ به سیستم، انضباط و استمرار پاداش می‌دهد.

این پروژه برای من آینه سنگینی بود. یادم آورد که «حق داشتن» با «اجرا کردنش» زمین تا آسمان فرق دارد. فهمیدم حتی اگر بالاترین سطح کاری دنیا را تجربه کرده باشی، وقتی وارد یک مجموعه در حال رشد می‌شوی، یا باید لایه رهبری را صددرصد با خودت همراه کنی، یا خیلی زود کنار بکشی تا خودت و بقیه فرسوده نشوید.

امروز نه از کسی دلخورم، نه دنبال بهانه‌ام. اگر نتوانستم نقش کلوپ را بازی کنم، یادم هست که او بعد از باخت فینال چمپیونزلیگ چه کرد: کلاهش را پایین کشید، خندید، دست داد، و از نو شروع کرد.

زندگی درست مثل فوتبال است؛ گاهی تاکتیک جواب نمی‌دهد، تعویض‌ها کارساز نیستند، و تیمی که داری برای آن سبک از بازی آماده نیست. برمی‌گردی به رختکن، یک قهوه می‌‌ریزی، به اشتباهاتت نگاه می‌کنی، و دوباره راه می‌افتی.

بازی هنوز تمام نشده است.

Share: