Optimizing the runtime at 127.0.0.1

[
[
[

]
]
]

صبح‌های زمستانی مونیخ شوخی ندارند. دماسنج عدد منفی ۶ را نشان می‌دهد و هوا آنقدر سرد است که انگار شهر “فریز” (Freeze) شده. اما روتین، روتین است. من، پسرم، و دوچرخه. گاهی با Urban Arrow سنگین و مطمئن، و گاهی با آن کامبوی چابک Gravel و تریلر Thule.

مولتی‌تسکینگ بین دنیای او و من

مسیر مهدکودک (Kita) قشنگ‌ترین دوگانگی روز من است. سکوتِ سرما را صدای گرم او می‌شکند. مدام سوال می‌پرسد و با ذوق به دنیای یخ‌زده‌ی اطرافش نگاه می‌کند. من با لذت به سوال‌هایش جواب می‌دهم، اما ذهنم مثل یک سیستم “Multi-thread” عمل می‌کند. در حالی که دارم برای او توضیح می‌دهم چرا بخار از دهانمان بیرون می‌آید، یکی از هسته‌های (Cores) مغزم دارد “مراحل بعدی” (Next Steps) را پردازش می‌کند.

فکر می‌کنم… به لول بعدی پسرم و رشدی که هر روز می‌بینم. به لول بعدی کار مشاوره‌ام، و به قدم‌های بعدی در شغل اصلی‌ام. اما لابلای این مکالمه‌ی پدر و پسری، یک “Background Process” سنگین هم در جریان است که منابع زیادی از سیستم می‌گیرد: دغدغه‌ی کیفیت.

مسئله فقط انجام شدن کار نیست؛ من باید این کار را با High Quality تحویل بدهم. نمی‌خواهم فقط تسک‌ها را خط بزنم؛ می‌خواهم خیالم راحت باشد که بهترین خروجی را دلیور (Deliver) می‌کنیم. باید روی تک‌تک جزئیات سوار باشم (Be on top of it) و هیچ‌چیز از زیر دستم در نرود. همین کمال‌گرایی، دلیل اصلی این‌همه Overthinking در طول مسیر است.

کانکشنی فراتر از قرارداد

با این حال، چیزی که این فشار و نشخوار فکری را قابل تحمل می‌کند، یک کانکشن (Connection) واقعی است. رابطه‌ام با تیم تهران، چیزی فراتر از یک قرارداد کاری خشک است. حس می‌کنم سال‌هاست می‌شناسمشان. همین حس نزدیکی، همین که خودم را بخشی از تیم می‌دانم، باعث می‌شود انگیزه داشته باشم که این بارِ سنگین را به بهترین شکل به مقصد برسانم.

حالا اما شب شده و وقت Shutdown کردنِ موقت سیستم است. می‌دانم که ساعت ۶:۰۰ صبح، آلارم بیداری من (یعنی پسرم) زنگ می‌زند و «لوپ» (Loop) بعدی شروع می‌شود. باید برای اجرای دوباره با کیفیتِ بالا آماده باشم.

Leave a comment