خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم؛ افکارم و روزمرگیهایم را، در جایی خالی از قضاوت، مکانی برای خودم و ذهنم. این تماشاخانهی ذهن سالها بود که خاک میخورد و این تسک، بارها و بارها پشت گوش انداخته شده بود. حالا که در آستانهی ۴۱ سالگی ایستادهام، تازه شروع کردهام. شاید کمی دیر به نظر برسد، اما انگار تازه حالا چیزی برای گفتن دارم که از جنس تجربه است، نه فقط هیجان.
در ۴۰ سالگی آدم به یک بلوغِ «نخواستن» میرسد. نوشتن برای من، نوعی مرتب کردنِ کدهای درهمریختهی ذهنم است؛ مثل یک ریفکتورینگ (Refactoring) اساسی روی سیستمی که سالهاست بین دو قطب مخالف در جریان است. من حالا مینویسم تا بفهمم چگونه سالها در شکافِ میان نظم ریاضیوار مونیخ و آشفتگیِ زنده و پرشور تهران قد کشیدهام.
نظمِ مونیخ و خلاءِ پیشبینیپذیری
صبحها در مونیخ، وقتی در سکوتِ سنگین خیابانها قدم میزنم و همه چیز مثل یک ساعت سوئیسی با دقت کار میکند، بخشی از ذهنم در جستجوی آن «پیشبینیناپذیریِ» تهران است. اینجا آینده تا ده سال بعد هم روشن است؛ اما این نظمِ مطلق، گاهی جایی برای آن جرقهی ناگهانیِ خلاقیت باقی نمیگذارد. مونیخ به من یاد داد که چگونه «ساختار» بسازم، اما تهران… داستانش متفاوت است.
تهران؛ پارادوکسِ بقا و اشتیاق
تهران جایی است که در آن «آشفتگی» خودش یک نوع سیستم است. وقتی به تیمهای استارتاپی در تهران نگاه میکنم، آن اشتیاق و ولعی که برای «شدن» دارند را در هیچ کجای دیگر دنیا ندیدهام. آنجا یاد گرفتم که چطور در دلِ بیساختاری، زنده بمانم و رشد کنم. این تضاد، حالا بخشی از هویت فنی و انسانی من در ۴۱ سالگی شده است.
من میخواهم اینجا، از جزییاتی بنویسم که معمولاً در هیاهوی شبکههای اجتماعی گم میشوند. از تردیدهای یک مشاور فنی که میان دو دنیا ایستاده و سعی میکند «نظمِ آلمانی» را با «انعطافِ ایرانی» ترکیب کند.
بازگشت به اصالت کلمات
امیدوارم این نوشتهها، پلی باشد بین من و کسانی که هنوز باور دارند «کلمه» حرمت دارد. شاید افکارم به کسی کمک کند که برای لحظاتی از دنیای بیخود مجازی فاصله بگیرد و به دنیای شیرین و آرامِ «خواندن» برگردد.
Leave a comment