این روزها که اخبار را ورق میزنم، وقتی از دور به نقشه وطنم نگاه میکنم، سنگینیِ غریبی را روی سینهام حس میکنم. ایرانِ ما، این روزها در تلاطم است؛ در روزگاری که ابهام، مثل غباری غلیظ روی فرداها نشسته است. اما در میان این همه سیاهی، چیزی هست که مرا بیدار نگه میدارد؛ پیامی، تماسی، یا کلامی از سوی کسانی که در قلب تهران، با تمام وجود برای رویاهایشان میجنگند.
وقتی میشنوم که میگویند حضور من، دانش من، یا حتی کلام سادهام به آنها دلگرمی میدهد، حسی دوگانه تمام وجودم را میگیرد: ترکیبی از غرور و یک مسئولیتِ بیپایان. آنها به من میگویند «داشتنِ تو برای ما یک برکت است» و من در خلوت خودم فکر میکنم: آیا من واقعاً لایق این همه اعتماد هستم؟
دنیایی متفاوت، تجربهای نو
کار کردن با تیمی که در دنیای متفاوتی از تکنولوژی و محصول زیست میکند، برای من تجربهای کاملاً جدید است. من از محیطهایی آمدهام که ابزارها و فرآیندها در آنها به بلوغ رسیدهاند، اما اینجا، چالشها جنسی دیگر دارند. این رویارویی با محدودیتها و در عین حال خلاقیتهای نبوغآمیز برای دور زدن بنبستها، دیدگاه مرا نسبت به معنای واقعی «توسعه» تغییر داده است. ما در کنار هم نه فقط کد، بلکه راهحلهایی برای بقا و رشد در شرایط سخت میسازیم.
فراتر از تخصص: معجزهی پیوند انسانی
شنیدهام که بسیاری از متخصصان همرده من، با وجود دانش فنی بالا، در برقراری ارتباط با تیمهای داخلی شکست خوردهاند. حقیقت این است که دنیای تکنولوژی، فقط دنیای اعداد و منطق نیست؛ دنیای آدمهاست. من آموختم که تخصص فنی بدون «اتصال انسانی» راه به جایی نمیبرد. آنچه امروز ما را به هم پیوند داده، تنها معماری سیستمها نیست، بلکه رشتههای نامرییِ اعتمادی است که بین ما بافته شده.
من نیامدهام که فقط دستورالعمل صادر کنم؛ من آمدهام تا بشنوم، درک کنم و در کنارشان باشم. این روابط شخصی، همان موتور محرکی است که در سختترین لحظات، ما را به ادامه مسیر وادار میکند.
بدهیِ نادیده و کارهای ناتمام
حقیقت این است که من خودم را به این آدمها «بدهکار» میدانم. بدهکار به هوش سرشارشان، به پشتکارشان در میانهی سختیها، و به نجابتِ رویاهایی که دارند. این جوانان لایق بهترینها هستند؛ لایق جهانی که در آن تخصص و انسانیت حرف اول را بزند. حس میکنم پروژهی من با آنها، هنوز یک «کار ناتمام» است.
من نمیتوانم و نمیخواهم پیش از آنکه این بذرها به ثمر بنشینند، صحنه را ترک کنم. مسئولیتی که بر دوش دارم، اجازه نمیدهد این مسیر را نیمهکاره رها کنم. تماشای رشدِ پتانسیلهای نهفتهای که تشنهی هدایت هستند، بزرگترین انگیزهی من برای ماندن است.
انتخابِ دشوارِ ایستادن
غمگینم؛ چون میبینم که چقدر مسیر ناهموار است. اما در پسِ این غم، شعلهای از امید را زنده نگه داشتهام. وظیفهی من امروز فقط انتقال دانش فنی یا مدیریت پروژهها نیست؛ وظیفهی من «تکثیرِ امید» است. میخواهم به آنها اطمینان بدهم که تا وقتی ارادهشان برای ساختن پابرجاست، من هم در کنارشان هستم.
Leave a comment