سال ۲۰۲۶ رسماً آغاز شد
امروز صبح که داشتم تزیینات سال نو را جمع میکردم، حس کردم دارم حافظه موقت خانه را پاک میکنم تا سیستم برای یک سال جدید آماده شود. اما در حالی که داشتم برای برنامه امروز جمعه و خرید هفتگی آماده میشدم، ذهنم هزار کیلومتر آنطرفتر بود.
جابهجایی بین دو دنیا
سختترین کارِ من در این روزها، مدیریتِ این تغییر وضعیت مداوم است. امروز یک ماموریت کاملاً پدرانه داشتم که با موفقیت انجام شد: بالاخره آن «لگو نینجا» که پسرم جدیداً عاشقش شده و قولش را داده بودم، خریدم. دیدن خوشحالی او وقتی قهرمانش را در دست گرفت، بهترین لحظه روز بود. اینجا همه چیز روی اصول است؛ حتی شلوغیِ سوپرمارکتهای مونیخ هم نظم خودش را دارد.
اما در پسزمینه ذهنم، پردازشگر دیگری درگیر است. پیامهایی که از تهران دریافت میکنم، جنس دیگری دارند. آنجا بچهها با مسائلی دست و پنجه نرم میکنند که راهحلش در قفسههای فروشگاههای اینجا نیست. وقتی لابهلای ردیفهای سوپرمارکت راه میرفتم تا لیست خرید خانه را تکمیل کنم، داشتم به این فکر میکردم که چطور میتوانم آن «نظم و ساختار» که اینجا تنفس میکنم را به تیمهایی که در ایران با تمام وجود میجنگند، منتقل کنم؟
حسرتِ رکاب زدن و ایستایی
به دوچرخه جادهای نازنینم نگاه میکنم که گوشه اتاق خاک میخورد. هوای مونیخ امروز سرد و یخزده است و عملاً امکان رکاب زدن نیست. این «ایستایی» فیزیکی برای کسی که عادت به حرکت دارد، کلافهکننده است. بدنم ساکن است، اما ذهنم با سرعت بالا دارد تحلیل میکند.
شاید کار مشاوره برای من، شبیه همین دوچرخهسواری است. وقتی آنجا (در پروژه ایران) هستم، انگار دارم در یک سربالایی تند با شیب زیاد رکاب میزنم. سخت است، نفسگیر است، اما حس «حرکت» دارد. حس اینکه داری انرژیات را به چیزی معنادار تبدیل میکنی.
تعادل
امروز تمرینِ تعادل بود. یاد گرفتم چطور وقتی پسرم با هیجان دارد قطعات نینجا را به هم وصل میکند، تمام توجهم را به او بدهم و نگذارم چالشهای سازمانیِ تهران، لذتِ این لحظه را از من بگیرد. و چطور وقتی آن ۳۰ دقیقه فرصت را پیدا میکنم تا جواب بچههای تیم را بدهم، تمام تجربهی مهندسیام را در چند جمله خلاصه کنم که گرهای از کارشان باز کند.
Leave a comment